پستو نشین!

:)

حالا نه که قبلا خصوصا مجردی فکر می کردم نمی تونم!

نه که اساسا فکر می کردم زر زر می کردم و دردی رو از خودم دوا نمی کردم!

ولی کم کم دارم تو زندگی متاهلی هم اینو به کار می برم

که عوض زر زر کردن و غصه خوردن، سعی می کنم شرایطو مدیریت بحران کنم!

البته به نظرم رابطه با خونواده همسر کلا ذیل مدیریت بحران قرار می گیره :))))))))))

از این موضوع عمیقا خوشحالم!

حس می کنم تو این سه سال پیله بافتم دور خودم از غم و غصه و اشک و آه

و دارم پروانه! میام بیرون!!!!

همین قدر پیروزمندانه!

همین قدر امیدوار!

۵ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۸:۴۸

مجرد که بودم می دیدم آقایون برای اینکه توجهی رو جلب کنند از کارشون حرف می زدند! اون موقعا برام یه مساله عجیب به نظر میومد که چرا واقعا؟ مثلا طرف بلند بلند می گفت نههه من نمی تونم بیام من بااااید برم سر کار و فلان و بهمان! o_O

بعدها تو کتابی که یادم نمیاد چی بود حتی! در این مورد خوندم و متوجه شدم حدسم درسته!

ازدواج که کردیم به امیرحسین و کارش گیر ندادم... سرک نکشیدم... کجایی کجایی نکردم!

نمی گم موفقم! اما از رابطه مون در این مورد راضی م...

از اینکه مثه اجل معلق بالا سرش نیستم و وقتی یکی ازم می پرسه امیرحسین کجاست حس بدی بهم دست نمیده که بگم نمی دونم خیلی خوشحالم! گرچه خیلی ها هنوزم باورشون نمیشه که واقعا نمی دونم! و خیلی ها هم به نظرشون چه زن بی فکری هستم که نمی دونم!!!! البته نمی دونم حاج خانم چجوری این دوتا رو با هم جمع می کنه و فک می کنه دارم می پیچونمش و زن بی فکری هستم :))))))

الان گاهی خودش میاد و میگه فرداا این کارو دارم و اون کارو و فلان و بهمان! و منم لبخند! 

دلچسب تره اینجوری تا به هزاااار ترفند بخوام از زیر زبونش چیزیو بکشم بیرون!!!!

۳ نظر ۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۲:۲۴

امروز تو آریاشهر یه چراغ قرمز بود  که حدود 10 ثانیه مونده بود تا سبز شدنش برای ماشینها و مسیرشم طوری بود که می شد تو اون چند ثانیه رد شد.
منم رد شدم و قبل سبز شدن چراغ و راه افتادن ماشینا رسیدم اونور
اون طرف اما یه خانم خبرنگار بود که با جوسازی خیلی زیادی اومد جلو و گفت وااای خانم چه کار خطرناکی کردی نگفتی فلان و بهمان...
من فقط یه لبخند زدم که فقط بی انصافی و بی احترامی به حرمت انسانی او نشه... البته اون موقع عجله هم داشتم و حوصله سر و کله زدن باهاش و توضیح دادن اینکه خانم چرا خالی می بندی رو نداشتم واقعا!
خب واقعا خدا رو شکر می کنم که مردم انقدر اهل مراعات شدند که لازمه برای تهیه مصاحبه با کسی که واقعا اون کار رو انجام نداده و اساسا هیچ وقت انجام نمیده با انجام صرفا جو سازی ازش حرف بکشند!!!
اما نتیجه گیری اصلی من این نبود! من ترجیح دادم فکر کنم وقتی برای یه مصاحبه پیزوری انگار مجبورند به دروغ و نمایش دادن واقعیت طوری که نیست، قطعا برای خطوط قرمز در جاهای دیگه هم ارزشی قائل نخواهند بود...
چند نفر مثل من این رفتار بی شرمانه رو دیدند نمی دونم! اما چیزی که می دونم اینه که روز به روز بی اعتمادی بیشتری رو شاهد خواهیم بود!

۵ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۸

به نظرم آدم وقتی سوالی رو از کسی می پرسه، باید منتظر باشه که ممکنه جواب ناخوشایندی هم دریافت کنه...

من سعی کردم از کسی سوالی رو نپرسم و به نظرم اومده اگه طرف خودش بخواد، بهم میگه...

قبل از اینکه از کسی سوالی رو بپرسم از خودم می پرسم اگه بهت جواب داد به تو چه؟ آیا جواب منطقی براش داری؟

و اگه داشتم می پرسم...

به نظرم حد و مرز آدما رو جواب همین سوال به تو چه مشخص می کنه...

درسته که در مقام پاسخگو، سعی می کنم نگم به کسی به تو چه و تا جایی که یادمه ام نگفتم!

ولی در میام سوال کننده این نکته مهمه!!!




*امیرحسین مخالف منه! و به نظرش اینجوری نمیاد... نشد بپرسم که چرا! ولی مخالفه :)

۲ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۳۲

این نوشته صرفا عقده گشایی و نفرت پراکنی و پر از حرفهای منفی و زشته. 

جاتون بودم نمی خوندمش اصلا شاید!!!!





من واقعا هر چی سعی می کنم روند زندگیمو در پیش بگیرم انگار علیلم! یعنی هر چی سعی می کنم خاله زنک نباشم و انقد حس بد به خونواده همسر نداشته باشم انگار نمی تونم واقعا :/

یعنی یه حرف زدن کوتاه با حاج خانومم باعث تنش میشه توی من، و من وووواقعا خودمو ضعیف می بینم تو این مورد... یعنی امروز من فقط 7 8 دقیقه اونم تلفنی با حاج خانم اونم ساعت 10 اینا حرف زدم و تا خود الان دل درد و سر درد و بغض و بی خوابی دارم :/ خب قاعدتا نمی تونم توقع درک شدن از طرف اونا رو تو این شرایطم داشته باشم چون اونا هموناند که وقتی امیرحسین مریض میشه جلو من بهش می گند بیا اینجا زنت که تو خونه بهت هیچی نمیده :/ یا سر عمل سال پیشم و زمانی که من احتیاج داشتم به همدردی طوری باهام رفتار کردند که انگار مشکل دارم و خودمو بهشون انداختم!!!!! در حالی که من واقعا خواستگار خوب پا کار کم نداشتم :/ نهایت بتونم توقع داشته باشم از خودم که بتونم تحمل کنم یا شرایطو تغییر بدم که علیلم :/

خب قبل ازدواج فکر می کردم مثه همه افراد که نادید گرفته می شند خب اینها هم همین می شند... ولی واقعا نشدند! و من نتونستم این کار رو انجام بدم :/

و اننننقدددددر از حرفها و مدل فکرشون و بد دهن بودنشون بدددددم میاد که دلم می خواد فقط فحش بدم... یعنی واقعا دلم می خواد بگم خیلی بی شعورید و بی فهمید. خیلی بی فرهنگید و خیلی دو رو و متظاهرید. خودتون متوجه نیستید که فکر می کنید من خرم و نمی فهمم :/ خیلی خونواده درب و داغونی دارید و فقط فکر می کنید که با هم خوبید در حالی که همه چی صرفا یه پوسته ظاهریه. شما یه سری عقده ای هستید که واقعا تعادل روانی ندارید و نه تنها خودتون که این حالتو به دخترای لوس و ننر و از خود راضیتونم انتقال دادید. نه حفظ احترام حالیتون میشه نه محبت! یه سری خنگ که توهم می زنند باهوشند و به خاطر جد معروف! و چند تن از افراد فامیل! احساس می کنند آسمون وا شده و افتادند رو زمین... 

ولی فقط سر درد می گیرم چون از تکرار اینها هم با خودم خجالت می کشم :/ خب مشاورم بهم گفت که تو شخصیت بسیاااار شدید خودکنترل داری...

ووووواققققعا حرصمو در میارررررن.... و واقعا نمی دونم تا کجا می تونم تحمل کنمشون!!!





می دونم که احتمالا وقتی این حجم از نفرتم فروکش کرد این پست رو بر می دارم از صفحه اصلی.

ولی دوس دارم باشه فعلا!!!

واقعا وقتی اینجا اینا رو گفتم از شدت فشار عصبیم کم شد...

۳ نظر ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۲۵
اون روز حاج خانم اینا مهمونمون بودند و نمی دونم کلا چرا همیشه ساعت 6 عصر معلوم میشه که می خوان شام بیان خونمون و فشار زیادی رو به من وارد می کنند. البته با اون عروس اصلا اینطوری نیستند و باید بگم که او می دونه چطوری باید رفتار کنه و حرف بزنه و من در این زمینه مثل او موفق نبودم...
بماند که چند بارم گفتند میاند ولی بعدش نیومدند و خیلی خورده تو ذوق من... خب خیلی کارشون زشت بوده :/

بعد داشتیم دو تایی حرف می زدیم و میگفتند که ببخشید به زحمت افتادی و راضی نبودیم و اینا و منم گفتم ما م مزاحمتون میشیم و اصلا شما رحمتید برای خونه ما و اینا... بعد نمی دونم چی شد که من گفتم نه بابا باید دید ما به سن شما برسیم اصلا آیا حوصله مهمونی دادن داریم یا نه؟
و خب حاج خانم بدش اومد از این حرفم... و لحن بعدش ناراحت بود کاملا...
دارم تو ذهنم مقایسه می کنم بین خودم و اون عروس... اون همیشه به حاج خانم میگه شما جوونید و به مادرشوهر من نگید پیر و فلان و اینا! 


به نظر امیرحسین خیلی چیزا زیرشاخه دروغ قرار نمی گیره
بنا به فرهنگشون به نظر من!
ولی من می گم دروغ دروغه... اغراق دروغه... هندونه دادن دروغه... تعارف الکی دروغه... 
و هیچ توجیهی نمی تونه باعث این بشه که اون دروغ دروغ نباشه...
۴ نظر ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۲۱

حالا درسته که من طی چند ماه اخیر متوجه شدم که خاله زنک درونی دارم که فقط کافیه بهش رو بدم و اون وقته که تمام اندیشه ها و حتی خطوط قرمز اخلاقیمو می ذاره لای روزنامه قاطی آشغال سبزیا و میذاره دم در،

و درسته که سعیمو کردم که بشونمش سر جاش تا زندگیمو به گند نکشیده،

اما این موضوع اصلا به این معنی نیست که من مشکلی با کسی ندارم و همه چی چقد خوبه!

در واقع زمان تجرد همینطوری بود و میشه گفت هیچی به هیچ جام نبود. البته اون موقع با این حجم از دوشواری هم رو به رو نبودم. نهایت ناراحتیم از اقوام بود که اونم رسما می گفتم به جهنم! چه اهمیتی دارند؟؟؟

اگه بخوام واقع بینانه نگاه کنم، ازدواج و زندگی با یه خونواده دیگه سخته! حالا اگه این ازدواج با تفاوت فرهنگی مواجه بشه، قضیه پیچیدگی بیشتری هم پیدا می کنه و تازه اگه خانواده مذکور، خودشون مشکل عمییییق درونی هم داشته باشند میشه نور علی نور...

خب در واقع باید اعتراف کنم که نهایت تصور من از ازدواج که شاید در واقع توهم بوده باشه تا اون قسمت پیچیدگی بود... البته قبل اینکه عقد کنیم امیرحسین به من گفت که خونواده چه مشکلاتی داره و البته اینم گفت که بیشتر این مشکلات متوجه بقیه اعضای خانواده س نه ما... البته تو قسمت "بیشتر" شاید حق با او بود ولی من از اساس تصور نمی کردم که این حجم از مشکلات از جانب اطرافیان بهم وارد شه اون هم صرفا به دلیل ناکامی ها و شکستها و در واقع عقده های خونواده... 

تو این بین اما نمی دونم چه کاری ازم بر میاد که مشکلمو حل کنم، و هی فقط غصه نخورم و زر زر نکنم...

بله برا منم راحت ترین کار اینه که شروع کنم بهونه گیری و خیلی رااااحت یه چی پیدا کنم و زرتی بزنم قطع رابطه کنم و همه چی تموم... اما اگر این کارو کنم، خدا رو چه کنم؟

یا مثلا هرجا شد بشینم ور ور ور پشتشون حرف بزنم... همون کاری که اونا می کنند! اما این کارو حقیرتر از اونی می دونم که برا خودم بپسندمش... گرچه تو دوره ای می شستم برا یه خاله م بازگو می کردم که نترکم!!!

تا الان با شیوه ولش کن زندگیتو بچسب، نه جوابی دادم نه قهری کردم نه دوشواری ایجاد کردم... البته این نظر منه و چه بسا اونها هم خیلی از من ناراحت باشند... گرچه اونها اساسا ناراحتند و ناراحتیشونو راحت ابراز می کنند... می خواد تیکه باشه می خواد یه جمله باشه که بعدش بگن ها ها ها شوخی کردیم و منم لابد باید بگم عر عر عر :/ 

اما تصورم اینه که من هرچی بیشتر چیزی نمی گم، بیشتر می گن ها! بیبین پ حق با ما بودس از اول!

خب مشاور بهم گف که خونواده ش رو نبین و نشنو که اذیت نشی! اما این موردو نتونستم انجام بدم واقعا...

مجموع این عوامل باعث شده که من بعضی وقتا بسیااااار عصبی باشم و منتظر یه تلنگر... و می دونم این اصلا خوب نیست! و من این خود متشنجمو نمی دونم چی کارش کنم واقعا! :/

۷ نظر ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۳
انقد دیدم آدمایی که در شرف بچه داری،
کفر زمین و آسمونو می گفتند...
گریه
شیون
زاری
خدا چرا؟
من نمی خواستم چرا دادی؟
اما خدا بهشون بچه سالم داده...


اون ور قضیه اما
یه آدمایی که فقط کافیه فکر کنند با خودشون که آیا من واقعا بچه می خواستم؟
و خدا درس عبرتی بهشون داده که تا عمر دارند فراموش نکنند
و در جا اون نعمتو ازشون گرفته...


جفتشم تو اطرافیان دیدم...
جفتشونم آدمای خوبی ن...



خدای من دومیه س
قشنگ کافیه یه ادعا کنم... 
کافیه یه "ایشالا" نگم...
کافیه یه حرفی بزنم
یه حالا واقعا من می خواستمی بگم...
که درجا بهم ثابت شه دقیقا هیچ پوخی نیستم...
۲ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۱۲

چرا فکر می کنیم باید حرف بزنیم و بقیه رو از نظرات ارزشمندمون مستفیض کنیم؟

چقد درباره حرفی که زدیم فکر کردیم؟

نمی خوام بگم مطالعه کردیم و فیلان چون بیشتر به نظرم یه ژسته!!!! ولی واقعا قبل اینکه نمود خارجی پیدا کنه نظرمون اقلا چند تا نظر مخالف و دلایلشونو بررسی کردیم؟

و واقعا چه فعل و انفعالاتی رخ میده در ما که تصور می کنیم نظرمون دارای اهمیته و حیفه بقیه در جهل و نادانی بمونن؟ چرا همه رو گاگول هایی فرض می کنیم که باید از جهالت در بیاریمشون! بدون اینکه حتی احتمال بدیم شاید گاگول واقعی خود ماییم!!!!

چرا فکر می کنیم ما خوبیم؟!

۱ نظر ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۶

راستش به نظرم میاد وقتی یکی نمی تونه احساساتش یا هر چیز دیگه رو کنترل کنه و یهو وسط حرف زدن با آدم بد حرف می زنه، ولو این بد حرف زدن فقط لحن تند باشه یا داد،

تنها کاری که آدم باید انجام بده که در واقع انجام ندادنه! اینه که با طرف صحبت رو ادامه نده

بدون هیچ توضیحی یه کات

و تمام شدن حرف

خب این موضوعی بود که تو تجربه بحثای مجازی و حقیقی بهش رسیدم، و انجامشم دادم

منتها اوایل خیلی برام سخت بود. خصوصا که خیلی وقتا بوده و هست که خودم در نقش اون کسی بودم که نمی تونستم و نمی تونم خودمو نگه دارم که چیزی نگم... قبلا با همه... الان با امیرحسین!!!

هی انگولک می شدم... هی می رفتم که یه چی بگم هی جلو خودمو می گرفتم...

تا چند روز درگیرش بودم و و و

مرحله بعد انگولکه رو نداشت ولی از درون آشوب بودم... حتی بعضی وقتا خیلی بهم بر می خورد و تپش قلب و گریه م باهاش قاطی میشد... این دفعه اما چند ساعت درگیرش بودم

و الان حتی ناراحتم نمی شم از اینکه بد حرف زدن با خودمو دیدم... یا حرف بد شنیدم...

فقط کات

و تمام...



+مشتاقم برای مراحل بعد... :)

۱ نظر ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۴:۱۲