پستو نشین!

:)

خب حاج آقا هر چند وقت یه بار می ره سفر و حاج خانم خونه تنها میمونه

ما هم به میل خودمون بعضی روزا رو می ریم می مونیم پیش حاج خانوم... الان دومین شبیه که اینجا موندیم... خب با اینکه بالشتمو با خودم آوردم، اما واقعا خوابم نمی بره. و به آبروریزانه ترین شکل ممکن از اون ور تا 12 می خوابم :)))) و خوشبختانه بر خلاف اوایل ازدواج دیگه خبری از تیکه و درشت بار کردن حاج خانومم در این خصوص نیست. . خدا رو شکر!



این چند وقت که معده م ریخته بود به هم و زرت و زرت بالا میاوردم انگار حاج خانومو خیلی نگران کردم!

تا از دسشویی میام بیرون ازم می پرسن اون تو چی کار کردی :))))

اولین بار گفتم دسشویی با اجازتون :)))

و با هم خندمون گرفت از سوال و جواب!

بارای بعدی می گفتم همون همیشگی :))))

من درک می کنم که نگران حالمند

ولی عاخه...؟! :)))

۲ نظر ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۳:۵۰

بعد اون روز خاله سیما داشت یه ماجرایی رو به ترکی برا مامان تعریف می کرد

من بهش گفتم بابا خاله! ما که همه می فهمیم چی داری می گی! دیگه چه فرقی داره؟ راحت بگو دیگه.

خاله برگشت یه نگاه بهم کرد... ادامه داد حرف زدنشو با ماما

من تازه اونجا بود که فهمیدم وقتی خاله اینا با هم ترکی حرف می زنند، اصلا به این خاطر که ما بچه هاشون نفهمیم نیست

برا اینه که در اون مورد اظهار نظر نکنیم در واقع :))))



* البته می شد برداشت کرد که خاله انقد ذهنش درگیر اون موضوع بوده که اصلا نفهمیده من چی می گم... اما من ترجیح دادم اینطوری فکر کنم و احترام خودمو نگه دارم :))))

۲ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۶

نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت

حافظه خوب یا بد؟

یا هرچیز دیگه ای.

اما این مورد خیلی آزارم میده

اینکه هیچ وقت نمی تونم حرفای بقیه، حالتشون، بدیشون که بهم کردند، عصبانیتشون نسبت به خودم و همه چیزای اینچنینی رو فراموش کنم... چه بد چه خوب...

درسته که وقتی می بینمشون هی تو روشون نمی زنم و باهاشون بد برخورد نمی کنم...

درسته که خوب باهاشون رفتار می کنم و شاید اصلا فکرشو نمی کنند که من یادم باشه!

اما تو خلوت خودم مرور می کنم و ازشون بدم میاد!

حتی تپش قلب می گیرم و گریه م در میاد

این فقط و فقط به نظرم خودآزاریه

همه خاطره های بد و خوبم با جزئیاتی مثه اینکه طرف اون موقع چی پوشیده بود و از کجا بهم نگاه می کرد و از چه واژه هایی استفاده می کرد کاملا یادم هست...

قدیمی ترین خاطره بدمم بر می گرده به وقتی آمبولانس با دو تا مرد اومد مامانمو برد...

مامان میگه اون موقع نه ماهم بود... اما من کامل یادمه چی پوشیده بودم خونمون چه شکلی بود و از چه زاویه ای نگاه می کردم... رفتن مامانمو می دیدم :((( زهرا رو یادمه که میومد دستمو بگیره ببره تو و نمیذاشتم و گریه می کردم... خاله م که اومد پیشمون... عروسکایی که برام اون موقع خرید... عمه هام که نبودند پیشمون! و و و و 

هر وقت یادش میوفتم مثه یه بچه که مامانشو گم کرده بغضم می گیره...

شاید الان که خاله حکی خالمه، به خاطر همون عروسکا بوده...

۴ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۴

بعد اون وقت در پی پست قبلی یه حالتی که دارم

اینه که اگه کسی ازم سوال نپرسه

اگه بخوام

خودم به طرف می گم همه چیو و انقدر می گم که حتی سوالای ذهنیشم بر طرف بشه


اما خیلی پیش اومده

که طرف سوال پرسیده به خیال خودش غیر محسوس

که زیر زبونمو بکشه

بعد این چون علاوه بر فضولی و پا گذاشتن فراتر از حد خودش

به شعورمم توهین کرده

دیگه اممممکان نداره جوابشو بدم

و در اینجور مواقع حتی اگرم ناراحت بشه

و حتی اگه بزرگتر باشه و بی احترامی بشه

بهش می گم به توچه.



یعنی تو هیچی به اندازه اینکه یکی فک کنه زرنگ بازی دراورده و من نفهمیدم، بهم بر نمی خوره :/

یعنی کفری م وقتایی که یادم میوفته...

۲ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۱

می دونید که من چقد چرت میگم؟
و می دونید که به جای خوندن این حرفای صد تا یه غاز(؟) می تونید حرفای مفید بخونید
و منم واقعا پیشنهاد نمی کنم که حرفای  دفترچه یادداشتی یکی دیگه رو بخونید گرچه خودم کم و بیش به این کار علاقه دارم!
و بنابراین اصلا به نظرم ولش کنید چون چیز مهمی ننوشتم!



بعد اون وقت من یه مشکلی که دارم...
اینه که وقتی یکی ازم سوالی می پرسه
نمی تونم بهش بگم به توچه؟ یا دوس ندارم بگم!
در عوض قبل اینکه بخوام از کسی سوالی بپرسم
ولو در حد خوبی؟
این سوالا رو از خودم می کنم...


اصن من یه آدم دور از اجتماع به نظر میام که کلا خوشم نمیاد با آدمای زیادی در ارتباط نزدیک یا مداوم باشم
و با اونایی که در ارتباطم دوس ندارم کم و یا کم کیفیت در ارتباط باشم...
تقریبا اکثر رفیقام اولش ازم بدشون میومد و کلا تا مدتی دعوا و کشمکش داشتیم با هم تو محیطی که بودیم!
و دقیقا وقتی اون دعوا و کشمکش شروع میشد من می فهمیدم که این بابا تا چند سال آینده یکی از رفیقام میشه... نمی دونم چرا و این حس از کجا میومده ولی با این دید با طرف بگو مگو می کردم حتی!!!!!!!!


نمی دونم مشکلم کجاست و اساسا  آیا میشه ازش به عنوان مشکل یاد کرد یا نه...
ولی کلا دلم نمی خواد دور و برم شلوع باشه از دوستایی که زر زر می کنند! عقده ای ند! یا انقد خفه ن که نمی تونن نظر کس دیگه رو بپذیرن... و یا حتی از کسایی م که یه نفرو یا عده ای از افراد یا موج خاصی رو برا خودشون بت می کنند به طرز وحشتناکی نفرت دارم ( البته این موضوع که کلا با شلوغی مشکل اساسی دارم نمی دونم چقد تاثیر داره توش. ولی مثلا یه لیوان جا مونده تو سینک قابلیت اینو داره که با شرایط دیگه جمع بشه و منو روانی کنه! یا مثلا وسایل اضافه تو آشپزخونه مثل چایساز و ... که باید بیرون قرار بگیرند رو خوشم نمیاد و همش فکر می کنم به هم ریخته س :/)
و اننننققققدر ظاهربینم که اگه کسی بو بده باهاش حرف نمی زنم و اگه حرف بزنم با دعوا :/ 
و بازم اننننقدر ظاهربینم که اولین چیزی که تو دوستام در نظر می گیرم زیبایی تیپ و نحوه حرف زدنشونه!
یعنی یه کدوم از این دو تا نباشه اصلا طرف از یه محدوده ای جلوتر نمی تونه بیاد... 

و همه اینها در حالیه که دلم می خواد جاهای مختلف برم و با افراد مختلف و فرهنگاشون آشنا بشم...
مهمونیای زنونه کوتاه مدت و دورهمی های چند وقت یه بار برم
تو مترو با بقیه حرف بزنم!
و و و

و اینکه اینا انگار باهم در تناقضند... اما برام کاملا جا افتاده ست و به نطرم نمیاد تناقص باشه... انگار که دایره دایره هم مرکز کرده باشم اطرافمو و هر کسی رو می ذارم تا یه جایی بیاد جلو


در آخر هم وحشتناک ترین مشکلم
اینه که تا یکی یکم پاشو از حدش فراتر میذاره
خودمو به شدت ملزم می دونم که هلش بدم عقب تا در محدوده خودش قرار بگیره
و به نظرم میاد این اخلاق رو به صورت خیلی افراطی دارم
امااز اون طرف
رومم نمیشه به یکی که سوال نامربوط بهش رو ازم پرسیده بگم به تو چه و به نظرم خیلی بی احترامیه بهش این جواب
:/

۱ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۳:۰۹

اول:

سر سفره نشسته بودیم موقع شام، که حسنا قطره روغن تهدیگ رو ریخت رو جوراب شلواریش

آه از نهاد آقاابراهیم بللللند شد که وااااای! جوراب شلواریتو چررررب کردی بابااااا

آنچنان عمییییق و زنانه بود این ناراحتی که یکی گفت حالا خوبه شما با دست نمی شورید!

قضیه داشت کش دار و میشد و ایشون سوژه دست انداختن و خنده خونواده، که خانوم آقا ابراهیم گف چرا اتفاقا خودش با دست می شوره

من تععععجب! من نگاه!


دوم:

حاج خانوم داشت به آقا ابراهیم می گفت عمه فردا که تعطیله تا قبل اینکه مهمونا بیان بگیر رااااحت بخواب!

اقلا تا 3 4 می تونی خستگی در کنی

او جواب داد پس کی کارا را بکنه؟ نه عمه نیمیشد! (با لهجه س!)

من؟ من داشتم هندونه می خوردم! از شانسم قسمت گندیده هندونه م بهم افتاده بود :))




+ مخصوصا برا منی که بابام آقاااااا س تو خونه و دریغ از یه لیوان تا آشپزخونه آوردن! خیلی خیلی عادی نیس همچین رفتارایی...

+واقعیتش اینه که اینجور زندگی برا من ایده آل نیست... نه از باب گربه و گوشت! بلکه از جهات و ایده آلهای ذهنی درست یا غلط خودم! اما واقعا تحسین می کنم همچین آقایونی رو! آفرین بهشون!

+همونقدر که همچین آقایونی رو تحسین می کنم، به خانومای اون آقایون دید منفی دارم! بدون تعارف و دقیقا از باب در دیزی و حیای گربه!

۳ نظر ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۲

ما نه تنها تو رابطه با بقیه آدما یه حالت منت گذاری داریم، 

(حالا چه محسوس چه انقد نامحسوس که خودمونم حالیمون نیس حتی!)

که تو رابطمون با خدا م سرش منت می ذاریم!

خیلی پررو ایم واقعا...

:/

۲ نظر ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۶

خب باید بگم من دارم در راهی قدم بر می دارم که آخر عاقبت نداره

کار لجن و کثیفیه و چیزیه که تا حالا از قصد رتکبش نشده بودم... راستش از قبل هم می دونستم که استعداد زیادی تو این کار دارم اما اخلاقا انجامش ندادم!

اونم دراوردن لج بقیه بود... تا الان دو بار این کارو انجام دادم! 

بار اول اینطوری شد که تو سفر اصفهان متوجه شدم حاج خانوم خیییلیییی ریز و ظریف، منو از حرف زدن با عروسهای خونواده دور می کنه! چه جاری... چه عروس دایی و و و... و فهمیدم نقطه ضعفیه که نمی خواد بقیه متوجه بشند و اساسا کسی هم متوجه نشده! حتی خود بچه ها یا اون یکی طرفهای صحبت!

اومدیم تهران، و من صرفا برای دراوردن لج حاج خانوم، شروع کردم با جاری تو خونه خواهرشوهرم حرف زدن! و حتی وقتی فهمیدم حاج خانوم تماما استرس و نگرانی داره از حرف زدن ما، حرفمو قطع نکردم بلکه ادامه هم دادم حتی!!! خب تا اینجا ماجرا بد هست! ولی به بدی این نیست که اصصصلا از این کارم احساس عذاب وجدان ندارم!

می دونم در ادامه این رفتارام، احتمالا دعوا انداختن بین منو جاری وجود داره! ولی خدا هست و دلای آدما تو تصرف اونه!!! 

فعلا جلسات مشاوره رو دارم ادامه می دم و امیدوارم بتونم راه حلی برای این بی شعور شدنم پیدا کنم!

۱ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۲۳

بهتون گفتم رفتیم مشاوره؟؟؟

چهار جلسه که اولین جلسه من تنها بودم

دو تای بعدی با هم

و آخری هم هم تکی و هم باهم...

کلی همدیگه رو شستیم در حضور مشاور

البته مشاور هم اول با ادبیات ما آشنا نبود

مثلا وقتی امیرحسین هی تکرار می کرد که خانوم من قلدره و نمی تونم تحمل کنم این رفتارو،

منظورش تنها این بود که خانوم من وقتی عصبانی میشه سر من داد می زنه و چون زنای فارس کلا با یه تن ریییز و آروم حرف می زنند و من تو مامان و خواهرام ندیدم برام قابل تحمل نیست...

البته او هیچ وقت به این اقرار نمی کنه که چون مادر و خواهرا اینطوری نبودن اینجوری فکر می کنه ولی من که می دونم دقیقا به همین علته!!!

یا مثلا وقتی من می گفتم این کارش به این علته که به این امور اهتمام نمی ورزه مشاور پقی زد زیر خنده و فکر کرد من دارم شوخی می کنم که از این واژه ها استفاده کردم!!! در حالی که به نظرم عبارت دیگه ای اینجوری حق مطلبو ادا نمی کرد...

خب واقعیت اینه که ما هنوز خیلی راه داریم که همو بفهمیم حتی! و در ایده آل ترین شرایط به یه نتیجه ای که نه سیخ بسوزه نه کباب برسیم! اما خوبیش اینه که داریم با هم زندگی می کنیم! گرچه این مدت تنها و تنها داریم رو دست انداز حرکت می کنیم و تا فقط احساس می کنم که جاده کمی! فقط کمی!!!! هموار شده، آنچنان ریزش کوهی پیش میاد که بعضا فکر می کنم مردیم و تموم شد رفت اصلا!

خدا رو شکر که زندگی جریان داره و همه چیو میشوره می بره...





+ راستی! شما می دونید چطوری میشه داد نزد وقت انفجار از عصبانیت؟؟؟؟ تجریه ای دارید یا نکته ای که بتونه کمک کنه مثلا؟؟؟

۹ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۱

اولین بار تو زندگیم وقتی فهمیدم طلا برای خانوما مخصوصا تو مهمونیا خیلی مهمه که حاج خانم امینه رو برای اینکه تو مهمونی عقد پسرخاله ش گردنبد مروارید انداخته بود دعوا کرد.

خب واقعا تا قبل از اون بهش فکر نمی کردم و در واقع اصلا محلی از اعراب برام نداشت... حتی وقتی حرفش میشه و من می گم که نمی دونم کی چی داشت و دقت نکردم و اینا برای خونواده همسر قابل باور نیست و احتمالا فکر می کنند که من می خوام خیلی خودمو دست بالا بگیرم...

هنوزم که هنوزه اینا رو متوجه نمیشم و از این وضعیت خوشحالم...

الان که دارم فکر می کنم می بینم این وضعیت یه مقدار دور از تصوره و فانتزی ولی واقعا چون برای مامانمون این موضوع دغدغه نبود، ما هم برامون اهمیتی نداشت...

محیا دختر خواهرشوهرم تو ماشین اومد بغلم و با هم حرف زدیم و بازی کردیم. یه کم که یخش باز شد انگشتر و دستبندمو از دستم دراورد و با شعف زاید الوصفی انداخت تو دست خودش! این رفتار برام خیلی جالب بود چون تا حالا تو هیچ بچه ای از اقوام هم حتی ندیده بودم...

ولی فهمیدم که برای خونواده همسر بسیااار با اهمیته این موضوع! 

طلا، فرش، خونه، ماشین و هر آنچه که تو چشم بقیه بیاد براشون مهم بود و این دقیقا چیزی بود که ما نقطه مقابلش بودیم! ما سعی می کردیم اون جوری که خودمون راحتیم و دوست داریم زندگی کنیم و نه اونجوری که مردم از ما تصور دارند و یا دوست دارند ما اونطور باشیم... 

برای همین نه جهیزیه مو چیدم که بیان ببینن و نه خیلی کارای دیگه...

تو اینستا داشتم چرخ می زدم و دیدم عه! پیج هایی وجود داره که خانوما صرفا میان طلاهاشونو به هم نشون می دن! 

همیشه سعی می کنم برای اینکه علت کار کسی رو -هر چند اشتباه و کثیف!- درک کنم، خودمو قرار بدم تو اون موقعیت و اکثریت مواردم اینطوریه که می تونم درکشون کنم!!!! 

الانم دوست دارم بدونم چرا این کار رو می کنند و واقعا هر چی سعی می کنم نمی تونم بفهمم...

۱ نظر ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۶