پستو نشین!

:)

این قم بدون حاشیه زیاد

شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۳، ۰۳:۵۰ ق.ظ

خدا رو شکر سفر شادی بود!

و موجبات خنده مون همه ش فراهم...

گاهی خنده ها تلخ بود

گاهی شاد

گاهی از ته دل و دسته جمعی...

گاهی این خنده به اون خنده وصل می شد! و یهو می دیدی یه ربعه یه ریز داریم می خندیم همه!

گریه و غمم داشت... این یکی م خیلی داشت!

خیلی عالی بود... اصلنم دلم تنگ نشد که هوچ... موقعی م که مامان اینا می زنگیدن با عجله فقط می خواستم قطع کنم برسم به کارام...

همیشه برام سوال بود جهادی چی داره که بچه ها ایییییییینقد براش سر و دست می شکنن! حالا ما که جهادی نرفتیم مثه اونا! اصن فکرم می کنم که نتونم هیش وقت برم! ولی اونا که اومدن! و عالی بود...

خیلی آدمای خوبی بودن

با اینکه تو فقر زندگی می کنند و واقعا بدون امکانات (میشه سرچ زد و دید!) ولی انصافا آدمای چشم و دل سیری بودن! حرص نداشتند نسبت به مال!

فوق العاده مهربون و عاطفی بودن

بسیار سپاسگزار و قدردان

و از لباساشونم خیلی خوشم اومد :)

آقایونشون که یه مانتو شلوار می پوشیدن...

خانوما هم خیلی لباسای قشنگ و شکیلی داشتند...

بچه ها هم یا مثه باباها... یا مثه مامانا...

فوق العاده با حیا بودن!

فووووق العاده!

چهره ها همه از دم پیرتر از سن واقعی نشون می داد...

دستا پینه بسته و زمخت و زبر شده بود... انقدی که وقتی با بعضیاشون دست می دادم زبری دستشون قشنگ حس می شد! (تازه بچه ها می گفتند تو این فصلیم و الان وضعیت خوبی داره دستاشون! زمستونا خشک و باز میشه!)

با همه اینا تمیز بودن! تا رسیدن همه جوراباشونو شستن! و تو اون دو روزی که دیدم هی لباس می شستن!

و بو هم نمی دادن!!!!


حول و حوش 6 با بابا راه افتادیم سمت ترمینال جنوب!

بابا اینا سخت گیرن! انقدی که به مشقت! بهم اجازه دادند!!! برا همین خودشون رسوندند تا ترمینال :|! حتی اگه می تونستن تا قم می رسوندن! :|

صبونه رو تو اتوبوس خوردیم! چایی و نون و پنیرخامه ای و گردو...


این پسر بچه هه صندلی جلوئیم بود! بیچاره خوابش میومد هی اینوری میوفتاد! 5-6 بار همین طوری هی سرش افتاد و از خواب پرید! :دی


رسیدیم و با آژانس رفتیم محل اسکان... خستگی راه که نه... ولی دیشبش 1.5 خوابیده بودم و واقعا خوابم میومد! از اون طرف خوابم نمی برد!

پاشدم یه کم کار کردم! بعد همین طوری گذشت سریع و بچه ها اومدن!



اینو چند نفری درست کردیم! خیلی م راضی  بودیم ازش :| واقعا...


این اولین جرقه های علاقه ما به علی آقا بود!

بچه روحانی ای که باهامون بود! خییییلییییی خودکفا و تو دل برو!

واقعا دوست داشتنی بود!

جزقله بچه بود! ولی تنهایی غذا می خورد! تنهایی می خوابید! و هی کمک می کرد!



اون اول که نیومده بودن انقد بیکار بودیم که حتی از اینم عکس گرفتیم!


...


گوشه سمت چپ عکس... دست یکی از بچه هاست! این دست یه آدمه با نهایت 50 کیلو وزن...


ناهار تموم شده روز اول... دو تا قرمه سبزی... یکی مال همین جا! یکی م از جمکران... از جمکرانیه نوناش بهمون رسید! خدا رو شکر...


بعد از ناهار یه ساعت استراحت بود و بعدش قرار بود سخنران بیاد!

گفتم اینجا قمه! این همه سخنران... یکیو میارن دیگه!

بعد رفتم پشت پرده که راحت بتونم جایزه ها رو کادو کنم... 

همون موقعا بود که سخنران اومد! از اولش هی می گفتم این بابا چقد صداش آشناس! چقد لحنش، مدلش آشناس!

ولی هی اهمیت نمی دادم!

کارم تموم شد و گفتم برم اونور!

یهو دیدم آسدمومنی خودمونه! انقد تعجب کردم! نمی دونم شاید چون انتظارشو نداشتم اصّن!


اولین حرم! و تنها عکسی که تونستم بگیرم!

حرم بردن خیلی سخت بود! :) خیلی آدم بود تو مدلای مختلف! بعد هنو کامل همه چهره ها رو نمی شناختیم!

اون شب یه نفرم هم گم شد حتی!

فرداش که می شد سه شنبه، صب راه افتادیم سمت جمکران که به شلوغی کاروانای سه شنبه قم نخوریم! 

ولی بازم شلوغ بود! :|


این "امیرعباسه" ... :) پسر همون خانوم 74 ایه... فک می کنم اگه بشاگرد به دنیا میومدم شخصیتم شبیه همون خانومه می شد... خیلی شبیه هم بودیم... حتی علاقه مون به این اسم...


جمکران کارمون افتاده بود رو دور و دیگه کمتر بساط گم شدن و اینا رو داشتیم!

حتی یه بار که داشتیم می رفتیم چاه عریضه چند نفری رو سپردم به دوتا از خوداشون که بچه زرنگ بودند :)



اینا اسمش گوأن عه... این رویی که رنگیه، نرمه! بعد یه لایه سفت (و حتی خیلی سفت) داره، که با دندون می شکنندش! بعد یه حالت چربی مانند داخلشه! مزه جالبی داشت! کلشو می ذارن تو دهن و می خورن! تو دور همی که نشسته بودیم تعارف شد! 

گوأن درخت داره! و از قرار درخت تنومندی هم هست... و آقایون می رند می چینند!

همین که حتی فک نکردم به اینکه "حتما تا الان دست هزاااار نفر بهش خورده! تازه دستی که می رن دسشویی معلوم نیست بعدش شستنش یا نه" و خوردمش ینی پیشرفت!


اینا گوأناییه که خیلی سفته و نمی خورنش! می ریزنش دور...


این یه شلوار بندریه!

خیلی قشنگه! از جمله لباسایی که می پوشند! و خودشون درست می کنند... هدیه شون به یکی از خادما! چون گفت "چه شلوار قشنگی" و با اصرار بهش داد دختره! حتی پولشم نگرفت! بچه ها می گفتند اینا رو 100-120 می خرند! :) 


یه خانومه بود از این شیرزنا!

از اینا که آدم دوس داره بره بشینه باهاشون هم صحبت شه

از اینا که به هیشکی رو نمی دن!

اصلا مارو آدم حساب نمی کرد... :)))

اینم قلیونش بود که روزی سه بار می کشید! خودشم درست می کرد!

بچه ها می گفتند شخصیتش شبیه ژاله علو تو روزی روزگاریه!!!!


بعد از ظهر سه شنبه رفتیم شهر بازی!

ما یه دونه از همینا سوار شدیم! بقیه ش رو یکی از بچه هاشون حالش بد شد و بردیمش تو نمازخونه خوابید... دو تایی با کارشناس گروهمون :دی نشستیم بیرون تخمه خوردیم و حرف زدیم... دوستیم با هم... تا الان حتی یه دونه مقاله م بهش ندادم... اونم همیشه صفر رد کرده برام... ولی واقعا عزیزه برام به عنوان دوستم...




آخراش که رسیده بود هی گند می زدیم و خرابکاری می کردیم!

یه میز و یه صندلی شکسته گذاشتیم! البته جریمه شم دادن!




این عکسه رو که گرفتم این یارو که این سمت چپه عکسه به آقای روحانیمون گف که این خانومم وقت گیر آورده عکس می ندازه!

این آقا از اول رو مخم بود... خیلی بیخود حرف مجانی به قول آقای مجید می زد...

ما م که بی ظرفیت! دیدیم اصن دلمون خنک نمی شه هوچی نگیم!

گفتیم مشکلی دارید با عکس انداختن؟ نترسید از شما عکس ننداختم! عکس گرفتنی نیستید :|

خیلییییییی وقت بود با این لحنم به کسی جواب نداده بودم! شاید از قبل دانشگاه! ینی حدودا سه چاهار سال...

یه لحنی شبیه اینکه "جرات داری باز صوبت کن ببین می کوبم تو دهنت یا نه"

خوب کردم! پررو :|


چهارشنبه بابامون فرمودن که برگردیم!

این نمای آخریه که از حسینیه دارم!

خدافظی م کردم باهاش حتی!





بچه ها رو بردیم بازار و بعدش خدافظی باهاشون

موقع خدافظی گریه می کردن!!! :( گریه ینی واقعا گریه آ...

بعدم هی می گفتند بیاید شهر ما...

ما م می گفتیم بابامون نمیذاره (فک کنم کلی بابای بنده خدام فوش خورد!) شما دعا کنید بابام بذاره میام!


آها!

مثلا ما موقعی که می خوایم سلام بدیم یا خدافظی کنیم دست می دیم و "روبوسی" می کنیم!

اینا خیلی جالب بود! "معانقه" می کردند! و دستای همدیگه رو می گرفتند (مثه وقتی که ما می خوایم مچ بندازیم!) میاوردن بالا جلوی صورتشون و این دست اونو بوس می کرد و اون دست اینو :)

اومدنی می دیدم سخت سلام علیک می کنند با ما چن تایی که بشاگرد نرفتیم...! سخت به معنی گیجی که ندونه چی کار باید بکنه الان! بعدا فمیدم به خاطر همین بوده...

رفتنی سه تایی همین طوری خدافظی کردیم باهاشون...

خوشم اومد!

۹۳/۰۶/۲۹

نظرات  (۱۱)

وای خیلی جذاب و خوب تعریف کرده بودی ضحی جون...
مرسی واقعا قشنگ بود!
بابای منم اجازه نمیده هیچ جا برم!:( حتا مشهد با دانشگاه؛حتی جهادی با بچه های بسیج :(
پاسخ:
عه؟
واقعا؟
همیشه با نوشتن مشکل داشتم
الان انقده ذوووق کردم :دی
دست شما درد نکنه ^_^


+ باباها کلا اجازه نمیدن :| مگه اینکه خلافش ثابت شه... که هیچ وقتم نمی شه :|

۰۱ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۲ باران نم نم...
سلام خانوم جهادگر
خدا قبول کنه ان شاءالله...
جهادی کلا خوش میگذره جای سخت...
پاسخ:
سلاااااام!
ایشالا...
بله همین طوریه
عاقبت به خیری ایشالا
۰۱ مهر ۹۳ ، ۱۶:۲۸ فانوس جزیره
سلام علیکم
هفته دفاع مقدس بر شما بزرگوار مبارک ، امید که ادامه دهنده راه شهدا باشیم و شرمنده شهدا نشویم.
پیام شهید به شما بزرگوار:
نهی از منکر
از اصفهان به قم می رفت. صدای آهنگ مبتذلی که راننده گوش می کرد شهید جلال افشار را آزار می داد. رفت با خشرویی به راننده گفت:
اگه امکان داره یا نوار رو خاموش کنید یا برای خودتون بذارین.
راننده با تمسخر گفت:
اگه ناراحتی می تونی پیاده شی!
جلال رفت توی فکر! هوای سرد بیابان تاریک و ... نیت کرد تا وجدان خفته راننده را بیدار کند. این بار به راننده گفت:
اگه خاموش نکنی پیاده میشم!
راننده هم نه کم گذاشت نه زیاد، پدال ترمز را فشار داد و ایستاد و گفت:
بفرما!
جلال پیاده شد. اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد!
همین که جلال به اتوبوس رسید، راننده به جلال گفت:
بیا بالا جوون ، نوار رو خاموش کردم.
سالها بعد که خبر شهادت جلال را به آیت الله بهاء الدینی دادند، ایشان در حالی که به عکسش نگاه می کرد فرمودند:
امام زمان (عج) از من یک سرباز خواست، من هم صاحب این عکس را معرفی کردم.
راز گل سرخ / ص10
جهت شادی روح شهید صلوات .. ان شاالله میهمان اهل بیت باشد

به مناسبت هفته دفاع مقدس دیداری جهت وبلاگ نویسان با خانواده شهیدان فناخسرو هماهنگ شده است ، در صورت تمایل و داشتن وقت شرکت نمائید .

عاقبتتون بخیر / یاابوتراب
پاسخ:
سلام!
ممنون!
۰۱ مهر ۹۳ ، ۱۱:۱۳ سید مرتضی
همه چی پیدا میشه
اینا دیگه کین؟
پاسخ:
سلام!
چشونه؟
خعلی م عالی...
سلام اگه میخوای وبلاگ نویسی با بازدید بالا را تجربه کنی بیا به آدرس زیر ثبتش کن این سایت طبق الگوریتم جدید گوگل طراحی شده و تأثیر بسزایی در افزایش بازدید و رتبه داره من از همه وبلاگ نویس های ایرانی دعوت میکنم که لینک شون را ثبت کنند منتظر شما هم هستیم
www.best-links.ir

ضحیییییییییییییییییی؟کجایی؟؟؟ :(
پاسخ:
سلام!

نگییییییییییین...
دانشگاها شرو شده صب میرم شب میام...
اینه که نیستم اصن :|
۳۰ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۴۵ فانوس جزیره
سلام علیکم
آخرین نماز یکشنبه این ماه فراموش نشه
خیلی التماس دعا دارم بزرگوار
این حدیث هدیه به شما :

رسول مهربانیها (صلوات الله و سلام علیه)

هر کس بتواند کار حرامی انجام دهد ولی آن را فقط بخاطر ترس از خدا رها کند خداوند پیش از آخرت و در همین دنیا بهتر از آن را به او عوض دهد.

منتخب میزان الحکمه. ح 1517

وبلاگ فانوس جزیره هر روز به روز می گردد با حضور نویسندگان مختلف
هر روز منتظر حضور شما در فانوس جزیره هستیم بزرگوار
عاقبتتون بخیر / یاابوتراب
پاسخ:
سلام!
سلام
بسلامتی
تاباشه ازاین سفرهای خوب وپرخاطره:)
پاسخ:
سلام!
ایشالا روزی همه
و شما خصوصا

ممنون
خسته نباشی
+
حالا چطوری وزنش کردی اون بنده خدا رو فهمیدی 50 کیلو هستش !
پاسخ:
سلام!
سلامت باشید...


+ چشمی!
زیارت قبوووووووول
پاسخ:
سلام!
قبووووووول حق
روزی شما ایشالا
۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۰۰ سجاد آقاملائى
سفر جالبی بوده

موفق باشید 

پاسخ:
سلام!

خدا به شما سلامتی بده...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی