پستو نشین!

:)

مرد!

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۴۳ ب.ظ

سومم که تموم شد از مدرسه مون اومدم بیرون و پیشو اونجا نموندم

تو ذهنم این بود که برم یه مدرسه دولتی که از اون حالت پاستوریزه ی مدارس غیرانتفاعی در بیام!

و همین کارم کردم


پیش بودیم که یه روز یکی از بچه هامون اس داد و برای مراسم عقدش دعوتم کرد!

یادمه اون موقع باورم نمی شد که فاطمه سادات مزدوج شده باشه

چون به نظرم خیلی کم سن و سال بودیم برای پذیرش ازدواج!

البته عقدی که بعد چند ماه به جدایی ختم شد

می گفتند داماد و خونواده شون دگم بودند! انقدی که ایراد حتی به روسری رنگی وارد می کردند یا کفش روباز حتی!

براش ناراحت بودم... چون خیلی دختر خوبی بود! و به نظرم هیچ دوشواری ای نداشت که کسی بخواد به دینش ایراد بگیره

خصوصا که از خانواده های مشهور مذهبی هم هستند... ینی الان فامیلی دائیشو بگم حتما می شناسید...


گذشت و گذشت تا همین چند وقت قبل که برای عروسیش دعوتمون کرد

خب م ن نرفتم عروسیش! چون حالشو نداشتم! 

بعد عروسیش دیدمش و دیدم که چقد خوشحال و شاد شده

و چقد ضربه ای که خورده جبران!


عروسیم همه بچه های اکیپ دبیرستانمونو دعوت کردم

اومدن و خیلی م خوش گذشت... به خصوص که ما آهنگ و اینا نداشتیم

و مداح هم نیاوردیم تو خانوما چون دوست نداشتم و به نظرم کار مسخره ایه!

دوستام باعث شدن که بهم خیلی خوش بگذره!

به خصوص فاطمه سادات... چون خیلی شعر بلد بود و صدای خوبیم داشت


هفته پیش همین موقعا، همین جمعمون رفتیم مسجد

غلغله بود... انقدی که هی می گفتن خانوما حرکت کنید فقط یه دست بدید و رد شید

برای مراسم ختم همسر فاطمه سادات!


اولین نفرمون که ازدواج کرد، جدا شد، و همسرش فوت کرد...

:(((




میگن مرگ یه مرد برا همسرش از بقیه سخت تره
حالا فک کن تازه م ازدواج کرده باشی!
و مرگش به خاطر برق گرفتگی ناشی از درست کردن کولر برای تو بوده باشه...
۹۴/۰۵/۱۹

نظرات  (۵)

عجیب ... و ما هنوز ناشاکریم
پاسخ:
بله
۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۰۹ پلڪــــ شیشـہ اے
من از خوندن و شنیدن این چیزا وحشت زده میشم.خدا صبرشون بده و آرامش به قلبشون جاری بشه
پاسخ:
آره خدا صبرشون بده
ایشالا
۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۴۷ اینجانب هستم
خاله...
همون خدایی که هفته پیش، کاری کرد که توی اون مجلس ختم حضور داشته باشی،
این هفته فرستادت مجلس عروسی !
اونم دختری از همون جنس اتفاقا که برای قبلی افتاده بود
خدا بیشتر از من و تو حواسش ب همه چی هست
اندازه ها رو خودش مشخص میکنه
اما پشت هر کارش، هدفی داره
.
.
که پشت همه اش، خودش نشسته
حتی خنده و گریه و شادی و غم هم گذراست...
به هیچ کدومش نباس دل بست.
همه اش اومده که زندگی مونو رنگای مختلف بزنه...
"  هو اضحکی و ابکی "
پاسخ:
این کجا و آن کجا...
کلی فرقه و یه جنس اتفاق نیست...

:)
بلی...
۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۷ اینجانب هستم
باجی..
بعد اون شب که اومدم خونه،
همه حرفات هوار شد سرم.
با مامان اینا بحث کردم این چه زندگیه...
خیلی پکر بودم. حتی دانشگاه هم حال نداشتم با بقیه حرف بزنم.هرکی میدید، میفهمید...
ولی راستشو بخوای،با اینکه حکمت این کارو نمیدونم، تنها یه چیز تونست آرومم کنه؛

اینکه خدا هنوز هست

باجی، همون خدایی که شوهر اولشو گرفت، سعادت دومو داد و همون خدا اینو ازش گرفت.
پشت این رفت و آمد ها فقط یه چیز عیانه؛
اینکه " خدا" فقط میمونه و پشت همه ی بازی ها خودشه.
خدا خیلیا رو آزمایش نمیکنه
اما اونی رو که سخت آزمایش میکنه ، چیزی تو وجودش دیده.
من اگه جای تو بودم، بهش حسودیم میشد، یا غبطه میخوردم که خدا اینطوری انتخابش کرده...
أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ؟
شکسته بال شده، زندگی اش عوض شده ، اما همون خدایی که هوز هست، یه مسیر دیگه براش باز میکنه، یقین داشته باش.
و اینکه تو دنیای دیگه، همه چیزایی که ازش گرفته شد، بهتر بهش برگردونده میشه...
خدا هست، خدا جانشین همه نداشتن هاست
پاسخ:
اینو ببین:
:((

فقط
مواظب باشید
افسردگی
نگیره
:(
پاسخ:
خدا رحمتش کنه...
و به دل رفیق ما صبر بده

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی