پستو نشین!

:)

قشنگه به نظرم :)

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۸ ب.ظ
اونقدی که مامانم می تونه بیرون موندنای بابامو تحمل کنه
بابام نمی تونه

و همین طوره بین ما
اینو وقتی فهمیدم که یه شنبه ای امیرحسین زود اومد خونه و م ن مثل همه ی شنیه های دیگه، حدود 5-6
تو اون دو سه ساعت چننننند تا اس! و چند بار زنگ!
رسیدم خونه کلی خوشال شد!
و به نظرش اومده بود که چقد خونه بیخوده!
حتی برام چایی دم کرد و آورد!
و حتی تر بروز داد و بهم گف!

این برا عید همین ساله... کلاردشت! فرداش عموم غیر مستقیم بهمون گف خل و چل :|
البته نمی دونس که ما خوردیم دیشبش :)
۹۴/۰۹/۲۶

نظرات  (۵)

۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۲:۲۲ علی رسولان
انتظار تونستنش رو که نداشتین؟
پاسخ:
چرا داشتم!
از مـ نی که مدتها فکر می کردم آقایون کلا احساساتی نمی شند به جز استثنائاتی مثه بابام، همچین انتظاری بعید نبود!!!
۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۷:۳۵ مردی بنام شقایق ...
سلام

خو اولاش همینطوریه!

البت آخراش هم همینطوریه

اصم کلن همینطوریه

مردا کم حوصله ان.خستن...
پاسخ:
سلام
 خدا حفظشون کنه
با اینکه در حد ترکیدن خوردم
ولی ع ایناااا میخااااااااااااام
پاسخ:
نوش جون
کلاردشت شیرینی فروشی کاکا!

فاطمه م
میدونم از آشنایی من خوشبختی :)))))
ناشناس میزنم
چون اسمی که انتخاب کردم داغونه!
برا همین اسم مینویسم

چرا عموتون گف خل و چل!
ربطی ب کاکا و بستنیش داره؟ :)
پاسخ:
:))))
با این اسم انتخاب کردنت


آره ربط داره
زیاده 
می خواستم یه بار تعریف کنم تو اینجا
دیگه تو گفتی همین جا میگم

اول مقدمات:
عید امسال مـ ن و امیرحسین بل مامان و بابا و آجی
رفتیم شمال
در واقع شمال گردی بود!
بابا اصولا دوس دارن که وقتی می رن سفر یه جا ساکن باشند
و امیرحسین دوس داره وقتی یه شهر میره، همه جاشو بره بگرده
مسلما تو این سفر هم بابا بزرگتر بودن و کسی حرف نمی زد... احتراما...
و حتی کسی نفهمید که امیرحسین اینطوری دوس داره...
وقتی رسیدیم کلاردشت دیگه کلافه شده بود
همه ش رانندگی همه ش تو یه جا ساکن بودن، خسته ش کرده بود
انقدی که بهم گف من که خودم میرم، تو اگه می خوای بیای بیا!
با هم رفتیم 
پیاده
تا کاکا
گف بستنی بزنیم و زدیم
کلی حرف زدیم و اینا و برگشتیم!
برگشتنی سررررررررد بود و بارون میومد!
خلاصه رسیدیم و حالش بهتر شده بود...
فرداش عمو اینا اومدن خونه بابابزرگ
و باز با همدیگه اومدیم بیرون، فک کنم می خواستیم برا آجی قرص بگیریم یا یه همچین چیزایی...
البته با ماشین
هوا نسبت به دیشبش گرم تر بود
مریم سادات به عمو گف بابا بستنی بخوریم؟ 
زن عمو م که بدش نمیومد، به عمو گف
عمو گف آخه کدوم خل و چلی تو این هوا بستنی می خوره 
و نگاه مـ ن و امیرحسین به هم :))))))
فاطمه م

مث قدم خیر...
دختر شینا رو خوندم این چن وقته.
شوهرش قبل انقلاب برای کار مدتها از پیشش میرفت
بعد انقلابم برای نظام و بعدم جنگ...
شاید 4 ماه پیشش نبود
ولی یک بار که قدم خیر رفت مشهد، براشون هزار سال اومد!
مردا کم طاقتن...زنا صبور....صبور و امیدوار...

اما خدا نکنه خشک بشه این امید و اعتماد...
پاسخ:
سلام فاطمه
:)

اوهوم
دقت کن حتی اگه طرف دزد و قاچاقچی م باشه زنش میره زندان ملاقاتش :)
اگه امید داشته باشه...


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی