پستو نشین!

:)

حسینجان ای آبروی دو عالم...

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ق.ظ

نه که مثلا زنگی زده باشند،

یا خاطره خوشی یادم افتاده باشه...

یا مثلا اتفاق خارجی ای رخ داده باشه...

صرفا با خوندن چند صفحه کتاب، سه تا سلام به حضرت اباعبدالله... و یه روضه ی تودلی، همه چی حل شد...

همه خوب شدند، من بی خیال خاله زنک بازی شدم و اصلا تموم شد رفت...



اصلا حسین جنس غمش فرق می کند...

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند... (؟)


خدایا شکرت

۹۵/۰۵/۱۵

نظرات  (۴)

۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۲ پلڪــــ شیشـہ اے
کیف کردم اصلاً.

لطفاً خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دعام کن.
پاسخ:
ایشالا عاقبت به خیر بشیییی ننه...
^_^
۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۳ ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
هعی...

پاسخ:
:)
۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۷ پلڪــــ شیشـہ اے
:)

پاسخ:
تازه تر بعدش کلی باهاشون حرف زدم و از دلشون دراوردم! 
گزارش لحظه ایو داری :))))
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۲ پلڪــــ شیشـہ اے
خیره ان شاءالله. :)

وای یه چیزی رو می دونی؟
دارم با بعضی از پست هایی که این جا خوندم امتحان می شم. :*) یعنی له له ام از عملکرد داغون خودم. 

خیلی ممنون که راه حل رو هم نوشتی. :))


+ ان شاءالله که خیره آبجی. :)
ارباب عشق ...
پاسخ:
اوهوم... تازه امروز صبح یعنی در واقع ظهر پاشدم دیدم زنگم زدن بهم... :)
کلا همینجوریه برا من! تا وقتی گییییر باشم رو یه چیزی عمرا بهش برسم... ولی وقتی ول کنم خودش بهم می رسه!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی