پستو نشین!

:)

رها...

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ق.ظ

خیلی سختمه که بخوام از این موضوع بنویسم، همین که می خوام شروع کنم... هر وقت، هر جا... انگار واژه ها بدو بدو فرار می کنند و دوربین اول شخص می مونه و یه صفحه سفیییید سفییید که حتی خط هم توش نداره چه برسه به واژه. 

اما از طرفی هم انننننقققققققد عذابم میده که احساس می کنم هر چی بیشتر ازش ننویسم کهنه تر میشه و مکافاتش بیشتر...

همیشه تصورم بر این بود که نیمه گمشده ای دارم و بای نحو کان باید پیداش کنم. 

دوست داشتم عاشقش باشم و دلبری کنم! ولی از طرفی هم از خدا می ترسیدم و فکر می کردم که کار درستی نیست. نه چون نگاه به نامحرم تیری ست زهرآلود از جانب شیطان و این فاز بحثا... بلکه! به خاطر اینکه حس خوبی نداشتم از این کار... و البته شاید همه اینها القائات متوهمانه بوده باشه و از اون طرف چه بسا هم که کاملا درست. حتی کمی یا زیادی درست :/ 

( من همیشه می میرم تا بخوام حرف بزنم انقد که تو ذهنم خودم اون گزاره ها رو رد می کنم. البته شایدم گاهی وقتا یا خیلی وقتا:/)

احساس می کردم که با ازدواج این حس در من ارضا میشه و من به آرامش بعد از طوفان خواستن کسی که می خواهدم می رسم. حس خواسته شدن توسط طیف مختلف انننقدر برام پررنگ بود که ذره ای احساس عقده ندارم از این جهت... شاید هم این موضوع باعث پرتوقعیم شده باشه... اما خواستن کسی که آدمو می خواد خی لی فرق داره...

تصوراتم همیشه از زندگی زندگی عاشقانه بود... شاید مثل خیلی از دخترا... یه زندگی آروم... با فراز و نشیب های زیاااااد و پر از هیجان! 

قاعدتا باید اینطوری می بود که دوران عقد بسیار شیرین و خوش خوشان و اینها می بود اقلا...

یا شاید روز عروسی روز دلبرانه ای می شد...

ولی هیچ کدوم از اتفاقات فوق روی نداد و منم همچنان حس بدی دارم...

چه بسا ناشکری باشه... شایدم نباشه نمی دونم...

تنها چیزی که می دونم اینه که در حال حاضر بیشترین میزان نارضایتی رو دارم... و هیچی نمی تونه خوشحالم کنه... نه که نشسته باشم گوشه خونه و تیریپ افسردگی برداشته باشم و اصلا به دنیا و مافیها نیم نگاهی نیندازم، نه... اما هییییچ چیزی عمیقا خوشحالم، آرومم، امیدوارم نمی کنه... خدا رو شککککر که حاملگی خارج رحم بود حتی!

آشفته م کلافه م سر درگمم و البته شاید پشیمان حتی!

اینکه من از ازدواج دنبال آرامش بودم، ولی برام به وجود نیومد، آزارم میده... البته شاید ایراد از منه و هیچ وقت دیگه با هیچ فرد دیگه هم این حس بهم دست نمیداد و یا نخواهد داد حتی

الهی به خیر بگذره...

۹۵/۱۱/۱۸

نظرات  (۵)

نه پلک جان دو سال طول نمیکشه
نهایتش دو ماهه
ثابت شده اصن
:))
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۳۲ کمی خلوت گزیده!
خداروشکر که بهتری...
پس فیلم ها رو از تصورات شریف جنابعالی ساختن! :)))
پاسخ:
خداد رو شکر
ممنون از شما...

آری چه بسا ^_^
به گمونم آرامشی که ازدواج همراهش خودش میاره توی ایران یه توهم محسوب می شه!!!چون آدم تنها با یه شخص ازدواج نمی کنه توی ایران! اینجا دو تا خانواده با هم وصلت می کنند و همین می شه سرچشمه مشکلات و عدم تفاهم ها و درگیری های روحی اعتقادی فرهنگی. 
راستش هیچ وقت به خودم ندیدم با کسی ازدواج کنم که همشهری ام نیست! چون من نمی تونم تفاوت فرهنگی رو هضم کنم و تبدیل به آرامش کنم. شهرم فرهنگی زن سالار داره و من نمی تونم مردسالاری که توی اغلب شهرهای ایران هست رو هضم کنم. فکر کنم یه بخش از این کمبود آرامش و شور و هیجان رو تفاوت های فرهنگی تون ایجاد کرده. یه بخشی اش ممکنه مربوط به تفاوت سنی باشه نمی دونم تفاوت سنی تون چقدر هست با شوهرت ولی مردها هر چقدر پخته تر می شن کم ذوق تر هم می شن و یه جاهایی می رسن به یه تک جمله که شام چی داریم و بعد از شام هم خروپفشون به هواست!!!

پاسخ:
بله کاملا حدست درسته...
عمده مشکلات ما یا خونواده ایشونه، یا تفاوتهای تربیتی فرهنگیمون.
این هم نه فقط تو یه زمینه هست! بلکه تو همممممه چیییییییییی
هممممه چی هممممممه چییییی

تفاوت سنیمون کمه. 2 سال و چند ماه... این منشا مشکلاتمون نیست... اونه اون... تو همممه چی :)))))
۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۳ کمی خلوت گزیده!
کی گفته ردوره ی عقد قاعده ش اینه که شیرین باشه و روز ازدواج هم دلبرانه باشه؟!!!!
این قاعده از کجا اومده؟ منبعی غیر از فیلم ها داره عایا؟
چون واقعیت اینه که سختی هاش بیشتره، مگر معجزه ای بشه!
بنظرم آدم اگر اهل راضی بودن از زندگیش باشه، با هر بهانه ی کوچکی درش رضایت ایجاد میشه و حتی خودش این رضایت رو ایجاد میکنه... این آدم قدر نعمتهایی که داره رو خوب میفهمه... اما اگر نباشه هیچی نمیتونه راضیش کنه... این آدم قدر هیچ نعمتی رو جوری که باید نمیدونه...

ضمنا آرامش بعد از ازدواج و تکامل روحی ای که ایجاد میکنه، لزوما توأم با هیجانات عاشقانه نیست... البته هیجانات عاشقانه بد نیست و لازمه آدم برای ایجادش هم تلاش کنه... صرفا نباید منتظرش بود که باید ایجادش هم کرد... اما آرامش روانی بعد ازدواج یه جورایی مث آب برای ماهی میمونه که وقتی از دستش میده میفهمه...
پاسخ:
تصورات شریفم می فرمایند :))))) والا
آری به نظر خودمم همین طوریه که رضایت از زندگی کمتر ربط به شرایط داره و بیشتر ربط به ویژگیهای فردی اکن آدمه...
ولی خب بعضی وقتا برای من پیش میاد که کارد به استخونم می رسه و می خوام که منفجر شم و می نویسم. دیشب از اون موقعا بود.
الان حالم به مراتب بهتره... والا
جااااان عیزت بیا ب وبم ببین چی نوشتم دهنم صافه صاف شده دیگ!
پاسخ:
:/
اومدم و کلی از نوشته ها رو خوندم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی