پستو نشین!

:)

امروز سخخخت

يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۰۳ ق.ظ

میزارو دستمال می کشم و میزارم سر جاشون... دستمالای افتاده زمین رو بر می دارم و می رم لیوانای آخری که باهاش چایی خوردیمو می شورم... قندونا رو پر می کنم برای صبح که شقایق می رسه، ظرف حلوا رو خالی می کنم و قوری رو می شورم... آخرم سبد تو سینکو خالی می کنم و دستمالای دم دستی رو می شورم... اه این دستگیره هه رو کی حلوا مالیده بهش:/ اه این شمعدونا رو کی شسته که همه پارافبنا بهش مونده :/ همه رو تمیز می کنم و آخرم رد آبایی که رو گاز مونده رو پاک می کنم... یه نگاه به اطراف می ندازم که همه چی سر جاش باشه و میام بیرون... 

همه خوابیدند و برای من بالش نیست! می رم از تو کمد یه متکا بر می دارم با چادری که از  خونه برا خودم آوردم... اول می گم تو آشپزخونه بخوابم بعد با خودم می گم یکی ببینه حتما خجالت می کشه و احتمالا دلش برام می سوزه... شخصیتم یا غرورم هم اجازه نمی ده که پایین پای بقبه بخوابم... یه گوشه رو برا خودم پیدا می کنم و متکامو می ندازم... فرخنده خانوم با اون لهجه ش می پرسه به ترکی می پرسه پتو نمی خوای دخترم؟ و من غرق می شم تو گیزیم... چقد این واژه رو دوس دارم من... گیزیم یه حرفه... دخترم یه چیییز دیگه س اصلا :/ می گم نه زن عمو دستتون درد نکنه...

هنوزم داره بالای سرم درباره سرطان بابای فلانی با عیفت حرف می زنه... 


+می میریم و اطرافیان گیرر اینند که حلوای  مجلست گوله گوله نشه! شیره ش کمه یا زیاد؟ زعفرونش چرا رنگ پس نداد؟ آردش آرد سنگک باشه که زود بپزه... ضحی بیا اینو تزیین کن... 

چاییا رو تو یه بار مصرف بریزیم یا نه؟ حلوا رو اول از اونور بگیریم یا از اینور؟ 

اییین همه برا کی دارم خودمو می کشم من؟! خدایا... :(

:/

به امروزم فکر می کنم و سعی می کنم وقایعشو به یاد بیارم...

صبح پاشدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چی بپوشم که هم مناسب مراسم باشه هم توش راحت باشم... یه نیم ساعتی طول کشید که اینو عوض کن اونو بپوش تا درست شد... یه سارافن نوک مدادی با بلیز آستین بلند که مچش کیپه و ساپورت و روسری مشکی... پالتو و دستکش و اون بوتی که تازه گرفتم... آخر سر هم چادر معمولی بدون کش...

یه سیب خوردم که بو خواب ندم! و یه لیوان آب برای رفع تشنگی

با اسنپ اومدم تا خونه خاله و چقققد این اسنپ مححححشششره

اومدم تا اینجا و رسیدم بالا و شروع شد... ضحی دیدی بی نفس شدم :(((( دیدی علی رفت :(((( دیدی هی می گفتم علی این کارو کرد علی اون کارو کرد... هی غر می زدم هی هیچی نمی گفت :((( دیدی آخر رفت :((( یهو رفت :((( آیدا بی بابا شد و و و... دنبال آیدا گشتم و گفتن تازه خوابیده... من آیدا را عاشقم حتی...  بیشتر از هممممه دلم نگران اونه... آخه خی لی باباشو دوس داشت. خی لی خی لی خیلی...

مامان گفت بهم مامان برو اون ور به حاج خانومم تسلیت بگو... رفتم جلو خونشون( حاج خانوم، مادرشوهر خالمه و خونه شون با خاله دو واحد رو به روی همه) رفتم جلو در، در باز بود و صدای عمه آیدا میومد:"الانه که بگن اینا یه لباس مشکی نداشتن بپوشن" با خودم فکر می کنم اینا یعنی کیا دقیقا؟ و در می زنم... خوشم نمیاد در باز باشه و سرمو بندازم پایین برم تو... می گم حاج خانوم هستند؟ خواستم عرض ادب کنم خدمتشون... که می گن خوابند... بر می گردم خونه خاله و قبلش کفشای دم در رو جا به جا می کنم که جلو در نباشه زشته مهمون تازه میاد وضعیت اینجا اینجوری باشه...

اومدم خونه خاله... دایی مامان منو خییییلی دوس داره و از بچگی می خواس منو به نام پسرش بزنه و بابا گفتند بیخود... بعد اینم که من ازدواج کردم او ازدواج کرد... هررر دفعه منو می بینند چشاشون برق می زنه می گه بههههه بهههه دختر به تو می گن... دختر کی بودی تو... به ترکی... بعدم دستاشونو باز می کنن و میگن "گل گل" و من غرررررق می شم تو بغلشون... چون خیلی گنده ن :)!!! تنها آدم گنده ای هستند که من ازشون نمی ترسم... تنها!

یه ربع طول کشید که فضام عوض شد و رفتم آشپزخونه و دیگه مشغول کار شدم تااااا همین ساعت 3 که متکا رو انداختم رو زمین!

چای دم کن بریز... گل گاو زبون... حلوا پختن چند نفری با خاله ها... بردار بذار تعارف کن خم و راست شو... ناهار و شام بذار جمع کن بشور خشک کن بذار سر جاش... 

خاله حالش بدددددد... هر کی م که می رسید انگار داغ دلش تازه شده باشه... دوبااااره از اول گرررریه و جو عزاداری تا نفر بعدی... موقعایی که دیگه خییییلی حالش بد می شد به ترکی روضه می خوند دیگه... و اون موقعا جو کلا به هم می ریخت... حتی اونایی که نمی فهمیدند خاله داره چی میگه...این آخرا که دیگه بنده خدا افتاده بود به هزیون گفتن و من چققققد دلم سووووخت...

زن عمو همچنان دارن حرف می زنن:"ا گشه د" =او گشنگ دی : منظورشون اینه که این کار خوبه! عیفت داره بهش میگه من هیچی برام مهم نیست و تو ناملایمات واکنشی نشون نمیدم...

منم دارم اینا رو می نویسم که بعدها بیام و بخونم

فردام دارن میرن یزد که اونجا دفن کنند... مامان و خاله ها و دایی م می رند... اگه مجرد بودم منم می رفتم...

خدا بیامرزه علی آقا رو... کل نفس ذائقه الموت... الان خودشه و کارایی که کرده... ترس داره واقعا... 

پووووف


۹۵/۱۱/۲۴

نظرات  (۳)

من از این جیغ زدن های ناجوری که خونواده اموات ناخودآگاه ردیف می کنند بدم میاد.. تو مراسم شش زنونه ی عموی مادر دخترهاش اینقدر جیغ زدن که یارو روضه خون، روضه رو نصفه گذاشت از ترس مشکل پیش نیومدن برای خانواده متوفی:/
پاسخ:
سلام...
من نمی دونم بدم میاد یا نه... نمی دونممم خودم اگه جاشون بودم جیغ می زدم یا نه
ولی اونجا هیچ کس جیغ جیغ نکرد...
به جز یکی از خواهرای متوفی...
راستی اسنپ چیست؟
پاسخ:
یه اپ...
که کاربرد آژانسو داره
منتها با آپشنهای بهتر...
زودتر میاد، ارزونتره... مطمئن تره... امکان پرداخت آنلاین داره... امکان اینو داره که خونواده تو در جریان مسیری که میاد قرار بدی... آخرم ازت نظرسنجی می کنه...
منتها وااااقعا ارزون تره و اونم به شکل بسیاااار محسووووس
خدا رحمتشون کنه
خدا قوت دخملووووووووووو
چه جالب اول قمی هستی تا وسطای داستان به نتیجه رسیدم ترکی بعد فکر کردم یزدی هستی:///
پاسخ:
سلام...
خدا همه رفتگانو بیامرزه
خیلی ممنونم... چون مجمع الخالات بودن خیلی خستگی نداشت و کارا زمین نمی موند...
قمی؟
نه فکر کنم تو قبلیامون و به جاهایی که می رسیم قم نباشه...
مامانم ترکند: تبریز و قبل تر میانه و قبل تر روسیه
یزد هم همین شوهر خاله م که فوت کردند یزدی اند...
بابا هم کلاردشت و قبل تر طالقان و قبل تر عربه
هر دو بچگی اومدند تهران مثل خیلی از اون نسل و ما متاسفانه تهران متولد شدیم :/

بعدا نوشت: البته مواردی هم هست که خوشبختانه تهران پتولد شدیم... والا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی